جنگلی مه آلود را خیال کن در دره ای عمیق. آنقدر مه آلود که تنها نوک درختانش پیداست، که تنها صدای غش غش خنده ی شغالها، صدای رمیدن غزالهاش
خیالش میکنی؟!
خیال کن در گرگ و میش مه آلوده ای ، آلوده ای به عشق. عشقی نه دم دستی و کال، عشقی بزرگ و بالنده، بالاتر از مرزهای بدن، پروار از معنا.
خیالش میکنی؟!
خیال کن از دوردستها ی مه، صدای زنگوله ی گوسفندها را میشنوی، شر شر چشمه را ، هی هی پرآهنگ شبانی لولیده را، امیری خواندن سوزنبانی مست را و صدای چکمه هایی که در گِل شُل قدم به قدم نزدیکت میشود.( آمدنت چه دستخوشی میدهد به ذوق کودکانه ام)
خیالش میکنی؟!
خیال کن یکجور غریبی دلت میتپد، انگار مادیانی رمیده،انگار عقابی زندانی وجبی آسمان، انگار طبالی به تعزیه ی عاشورا.
خیالش... می کنی؟!
میبینی چه اضطراب خوشایندی میگیردت ؟!
چه رعشه ای، تابِ سر و پات را میبرد؟ میبینی چه تابی میخوری بین مرگ و زندگیت؟!
(چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری)
حالا گمان کن مه برود ، نامردانه تمام زیباییهای اسرار آمیزش را با خودش ببرد، رمز و رازش را هم... همه چیزت به دمی زایل نمیشوند؟
تو
همان مه غریب بیشه ای دوردستی،
من
همان دره ی گمگور
اگر نباشی
چه وصله ی بیخودیست هی هی شبان، زنگوله ی گوسفندان ،چکمه ها یی که می آیند، مادیانهایی که رها میشوند و منی که بلاتکلیف عاشقی و مرگم...
منصف باش...
بمان...
زیبایم کن...
#رویابیژنی #نوشته_های_رویابیژنی #عاشقانه_ها #بمان_و_زیبایم_کن #منصف_باش #دره #مه #چه_بیتابانه_میخواهمت_ای_دوریت_آزمون_تلخ_زنده_بگوری
برچسب:
نویسنده: یاسین صفری